ماهان فرشته مهربانیماهان فرشته مهربانی، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

ماه آسمان عشقمون ماهان جون

خرید سیسمونی

1392/11/01 امروز با خاله حدیث قرار گذاشتیم رفتیم خرید لوازم بهداشتی ، ، و لباس های سیسمونی ، خاله جون آجی طناز رو هم با خودش آورده بود آخه آجی هستی مدرسه بود . دست خاله جون درد نکنه خیلی خسته شد .آجی  هم کلی واسه خودش تو فروشگاه حال کرد هرچی رو میدید می خواست و می گفت این مال طناز ، مغازه دار هم افتاده بود تو رودربایستی و بهش می داد دو دقیقه بعد ی چیز دیگه انتخاب می کرد فقط این وسط آویز های بالای تخت  به دلش موند.   1392/11/05 امروز و رفتیم واسه خرید سرویس   ،   ،  و ... رنگ آبی دوست داشت  رنگ قرمز این...
11 بهمن 1392

حس وجود

1392/10/20 تا امروز هنوز تکون خوردنتو احساس نکرده بودم و کلی از این قضیه شاکی بودم به خانم فکری همکارم که ماماست گفتم چرا نی نی من هنوز تکون نخورده گفت امروز که رفتی خونه ی چیز شیرین بخور و روی کمر دراز بکش حتما متوجه تکون خوردنش میشی . منم همین کارو کردم و برای اولین بار تکون خوردنتو احساس کردم خیلی حس قشنگی بود که امیدوارم همه زنان این حس رو حتی برای ی بار تو عمرشون تجربه کنن. انشالله. با وجود دیدن تصویرت تو سونو گرافی ها و شنیدن صدای ضربان قلب کوچولویی که در وجودم کم کم درحال رشد کردن بود ولی با تکون خوردنت با تمام وجود حست کردم عزیز دلم امیدوارم که سالم و سلامت باشی .          ...
20 دی 1392

انتخاب نام واسه گل پسرمون

اسامی که با الف شرع میشه : واسه اینکه اول اسم مامان و بابا هر دو با الف شروع میشه آرتا = مقدس،راست گفتار،درست کردار اهورا =وجود مطلق و هستی بخش ارشیا = تخت و اورنگ شاهان عرشیا = منصوب به عرش اٍرمیا = نام یکی از پیامبران آرشان = دلیر،دلاور،نام پسر اردشیر دوم،نام پسر ارته باز اسامی که با میم شرع میشه : واسه اینکه اول نام خانوادگیت با میم شروع میشه مارتیا = آدمی ، انسان مسیحا = لقب حضرت عیسی + الف تصرف فارسی مهرشاد = خورشید شاد مهیار = دوست ماه میکائیل = فرشته روزی رسان مهرگان = جشنی که در ایران قدیم در 16 مهر به مناسبت یکی شدن نام روز و ماه برپا می شد. ماهان = نام پسر کیخسرو،پسر اردشیر،پسر قباد ...
10 دی 1392

سونوگرافی تعیین جنسیت

قربونت برم مامانی امروز 1392/10/03 ساعت 17 نوبت سونو داشتم خاله نسیم زحمت کشیده بود رفته بود کلینیک دکتر طهماسبی واسمون نوبت گرفته بو د من و بابایی از ساعت 4:30 رفتیم که جای پارک واسه بابا باشه خیلی طول کشید تا نوبت مامانی شد تو این فاصله هم بابایی ی چرت جانانه واسه خودش زد آخه خیلی خسته بود و استراحت نکرده بود. وقی اسم مامانی رو صدا زن به خانم منشی گفتم که اجازه بده بابایی هم بیاد توی اتاق ولی اجازه نداد با آقای دکتر هم صحبت کردم گفتن بابایی ناراحت نباشه CD  فیلم و بهش میدیم نگاه کنه منم با خیال راحت روی تخت دراز کشیدم ( این دفعه دیگه بلد بودم ) وقتی که از توی مانیتور بهت نگاه می کردم و آقای دکتر واسم توضیح می د...
3 دی 1392

آزمایشگاه ژنتیک پزشکی و تشخیص پیش از تولد

امروز 1392/08/13 مامانی معاونت بهداشتی استان جلسه داره و امروز هم باید سونو NT و آزمایش آنالیز کریپتور خون بده واسه این نمی تونم امروز رو مرخصی بگیرم و دربست در خدمت شما باشم و باید حتما برم معاونت . صبح اول وقت رفتم آزمایشگاه نرگس اونجا آزمایش خون رو دادم و واسه سونو ساعت 12 بهم نوبت دادن منم سریع رفتم جلسه . ساعت 11:45 هم اجازه گرفتم و برگشت آزمایشگاه واسه نوببت سونو ولی از اونجا که همیشه بی نظمی تو کارای این جور جاها هست ساعت 15 نوبت مامان شد البته چند بار هم رفتم بهشون تذکر دادم چون خیلی ها رو بدون نوبت یا بنا به دلایلی جلو مامانی پذیرش دادن منم حسابی عصبی و خسته شده بدم  تا بالاخره نوبتم شد. خیلی استرس داشم روی تخت که دراز ک...
14 آبان 1392

خبر بارداری

نحوه خبردادن بارداری مامانی خیلی طولانیه امیدوارم خسته نشی کوچولوی نازنینم من و بابایی واسه بارداری برنامه ریزی کرده بودیم که چه زمانی باردار شم به این خاطر از 2-3 روز قبل از داروخانه ی بیبی چک خریده بودم صبح 10 دقیقه زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم تا تست بارداری بدم . خیلی استرس داشتم کمی هم نگران بودم .بعد از انجام تست خط اول یکدفعه و خیلی پر رنگ ظاهر شد و در عین نا امیدی وقتی که داشتم دستام رو میشستم خط دوم هم کم کم پر رنگ و پر رنگ تر شد. ی حس خوشحالی عجیبی که تا اون لحظه تجربه نکرده بودم تمام وجودم رو گرفت ، اشک شوق تو چشام جمع شد ، نمی تونستم از خوشحالی خودمو کنترل کنم . امدم تو پذیرایی خدا رو بخاطر بارداریم چندین بار شکر گف...
3 مهر 1392

عذر خواهی

سلام پسر عزیزم ، به پیشنهاد خانم دکتر حاتمی از دوستای خوبم تصمیم گرفتم خاطراتت رو بنویسم از 1392/06/19 که متوجه بارداریم شدم تا 1392/07/04 خاطرات روزانه رو تو سالنامه نوشتم ولی بعدش به خاطر مشغله کاری و ویار بارداری در نوشتن خاطراتت کوتاهی کردم. با این وجود از امروز به بعد (1393/07/01) تصمیم گرفتم کم کم مطالب یکسال گذشته از لمس بودنت تا جایی که یادم میاد رو واست بنویسم. امیدوارم خداوند به بابا امیر و مامان ابتسام طول عمری عطا کنه که شاهد تمامی مراحل زندگیت باشیم. آمین. ...
19 شهريور 1392